××××
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ ××××
آرشیو وبلاگ
      زیر ذره بین ()
اتفاقی ساده در صحرا (2) نویسنده: ×××× - ۱۳۸٧/۸/٢۱

روی لبه ایوان صفر حاجی خستگی سفرش به شهر را ازتنش خالی میکرد.تازه گل چشمش به ماشین بود که از خانه شان دور میشد. ماشین که قدری دور شد از پله ها ی ایوان در حال بالا آمدن بود که گفت الهی این دختر آخری ما هم تا پای ما لب گوری نشده سوار یکی ازاین ماشین های سفید بشه وبره خانه ی بخت .

صفر حاجی آماده می شد تا برای نماز ظهرش وضویی بسازد در حال ریختن آب به آفتابه رو به همسرش گفت خدا نکنه وخداکنه ایشا الله.

تازه گل نگاه تندی به  همسرش کردوگفت: وا حاجی تو نه تنها قدرت پاها یت را ازدست دادی مثل اینکه عقلت را هم ازدست دادی.

صفر حاجی : ای زن عقلم را باید زمانی از دست میدادم که دختر عمویم که عقدشان با پسرعمو ها درآسمان ها بسته شده به جای اینکه زن من بشه رفت عروس بیگانگان شد. ولی زن نگران نباش من ممکنه هر چیزی ام را ازدست داده باشم ولی مطمئن باش آن چیز هایی که به درد تو میخورد را سالم سر جایش دارم.

تازه گل: خوبه خوبه خوبه همین که من زنت شدم از سرت هم برات ز یادی ام... تولطف کن نیت خیر برای دخترمان داشته باش.خدا کنه وخدانکنه یعنی چه

صفر حاجی:ای زن مثل اینکه تو عقلت را بیشتر از من از دست دادی امیدوارم آن چیزهایی که من لازم  دارم را سرجایش باشند هنوز

تازه گل : از دست تو آخر پیری ...

وضوی صفر حاجی رو به اتمام بود. یه دفعه گفت : صونا(صونا را با صدای بلندی گفت که باعث شد دخترش از خانه بپره بیرون) جان الهی سفید بخت بشه وبره سوار آن ماشینی که تو گفتی وخدا نکنه که تو پات لب گوری بشه.

تازه گل رو به صونا گفت تو با گلجه ات بساط چای ونهار  را آماده کنیدبابات هم نمازش را بخواند می آید پای سفره.

همه شان دور سفره ی نهار  جمع بودند قبض را به صفر حاجی نشان دادند. او قبض را به نیکویی نگاه کرد وبا خودش طوریکه دیگران هم می شنیدند گفت ما قبض آب را امروز پرداخت کردیم بازم قبض رسیده حتما اشتباهی رخ داده مسئول کنتر نویس که آمد به او نشان میدهیم.

چندروزبعد ماشین یگان انتظامی مقابل خانه ی صفر حاجی بود. از آنجا که کسی صدای ماشین مدل بالا را نشنید جلوی خانه صدای آژیر را بلند کرد. صفر حاجی بیرون آمد.

مامورانتظامی گفت: صفر تو هستی

دختر همسایه دیگر احتیاجی به  دزدکی نگاه کردن یا دید زدن نداشت.چون صدای مامور انتظامی آنقدر بلند بود که تقریبا همسایه ها  اگر خواب نبودند دقیقا گفته های مامور را می شنیدند. واگر هم خواب بودند حتما از خواب پریده بودند.

صفرحاجی گفت :بله خودم هستم بفرما

بیا این اخطاریه را بگیر

مال چی هست

تو قبضی را که شرکت آب بهت داده به بانک نریخته ای

سرکار من قبض های آب را پرداخت میکنم

من کاری به این کار ها ندارم اگر پرداخت کردی رسیدش را همراه خودت ببر دادگاه.

تازه گل به صفر حاجی گفت جاندار(منظورش ژانداراست) خانه آمده.برو با شورا صلاح مشورت کن

صفر حاجی : باید برم پیش کدخدا هرچه باشد او دوپادشاه را دیده است. دنیا دیده تر است. پیش شورا برم باچه رویی یادت نمیاد آنها خودشان هکتار هکتار به مرتع روستا تجاوزدارند من را به عنوان متجاوز به اداره ی منابع طبیعی معرفی کرده بودند. این آخر عمری به مرتعی که صغیر ویتیم از آن سهم دارند... لااله الا الله

تازه گل: خوبه که دستشان به جایی بند نشد ومهندس نقشه برداری کرد وگفت که تجاوز نداری

بعد از خواندن نماز مغرب طرف خانه ی کدخدا راه افتاد

نزدیکی های خانه ی کدخدا که رسید با سرفه ایی گلویش راصاف کرد سگ کدخدا جلوی خانه اش خوابیده بودسرش را بلند کردو گوش هایش را تیز . ودوباره خوابید. صفرحاجی این وضعیت را که دید سر را به علامت تاسف تکان داد وبا خودش با حسرت گفت آی حیوون تو هم میدانی من جبروت گذشته ام را ازدست داده ام بهم پارس میکردی خوشحال تر می شدم. جلوی خانه کدخدا که رسید سرفه های قوی تری کرد بی بی دایزه همسر کدخدا از خانه بیرون آمد سلام وعلیک که کردند صفر حاجی را به اتاقی که کدخدا بود راهنمایی کرد. کدخدا داخل اتاق با تکیه ای که به بالشی انداخته بود مشغول خوردن چای بود. کدخدا در همان حال با صفر حاجی دو دستی مصافحه کرد وبه او گفت که پاهایش قدری ناراحتی دارد.صفر حاجی هم گفت اینها عوارض پیری هستند وکنار سفره ونزدیکیای کدخدا نشست. بی بی دایزه فوری قوریی چای برای صفر حاجی آورد وگوشه ی اتاق نشست واز صفرحاجی احوال تازه گل ، صونا وعروسش را پرسید. صفرحاجی گفت که آنها خوب هستند وپسرش یک هفته ای از تهران آمده ودوباره به تهران برگشته است.

کدخدا گفت در رسم ترکمن ها خبر مهمان را بعد از یک هفته می گیرند اما تو ظاهرا کار مهمی با من داری هرکاری ازدستم بربیاد برات انجام میدهم

صفر حاجی سیر تا پیاز قضایا را توضیح داد. کدخدا کمی به فکر فرو رفت وگفت قدری بی سوادی شما وقدری سواستفاده شرکت درمشکلات شما نقش دارد. آن برگه را به من بده دراین برگه شما اعتراف نموده اید که بستری از رودخانه را کشت وکار میکنید وقرارداد اجاره با شرکت توزیع وبهره برداری آب امضا نموده ای.

صفرحاجی مات گفته های کدخدا بود با من من خاصی گفت ولی کدخدا اینها را به دادند وگفتند امضا کنیم تا پروانه بهره برداری از آب رودخانه به ما بدهند. آخه کدخدا کدام فرد عاقلی درخواست میکند زمین خودش را به خودش اجاره دهند.

کدخدا با پوزخندی گفت بی مروت ها زمین خودت را به خودت اجاره داده اند.

  نظرات ()
مطالب اخیر درد سرهای دهیاران روستاها یک درس خوب برای پسرم هرگز نمیگم همه ی گلستان آماده برای استقبال از ریس جمهور روحانی نقبی بر طرح جدید آموزش وپرورش مقاله در خصوص شوراهای اسلامی سرچ در گوگل ارث(2) سرچ در گوگل ارث دختران روستای باغلی مرامه ترک تحصیل می کنند! گفتگوی اختصاصی با یک دوست
کلمات کلیدی وبلاگ متفرقه (٢٧) اخبار ویژه (۱٥) خاطرات (۱۳) عکس ها (۱۳) بخش مهندسی (٥) انتخابات (۱)
دوستان من نوشتهای یک جوان ترکمن (طـــریــک عزیز) تــرکـــمن مـــــدیکال- دکترسردارعزیز نــــــــاظـــــــــرین کــــشـــاورزی خاطرات ترک خورده ~ مرضيه ~ ترکمنینگ سونگی داغی مژی جون ويادداشتهايش پــــــــــژواک-اجــــــو قیز آی تــــــــــــــمـــــر92 یه گنــــــــــــــــــــبدی مرجــــــــــــــــــــــن turkmen students اولــــــــــــــکامــیــــز دنــــیـــای تـــــــو پـــــاراســـــات کوهنورد ترکمن ترکمن دانلود اغـــــــلـــــن ترکمن ایلی ماه شاد سایرا گل یخ آيرا شهلا صـــحرا المقشار حاضر جواب دکتر سردار2 دکتردیه جی بالی برای پرواز ارکــــــــــــــــــین فـــــــــــریــــــــدون مقصد ـ پسر ترکمن Türkmen-ca کــــــــــــــــــــــــــــرفه یه ترکمن _ یه گنبدی چــــــال چـــــــــــؤوروگ پایگاه اطلاع رسانی کرند قصه های زنی در دوست بــــــایــــــــراق (متین عزیز) تـــــــــــرکمن قـــــــــــــــــــــيز گـــــلـــــی جـــــون(خاطرات گلی) کم کم درخت میشوم - استاد صحنه ناظرین محصولات کشاورزی عصرمدنیت پرتال زیگور طراح قالب