اعتیاد(قسمت آخر)بایرامی که حیف شد

اعتیاد اعتیاد

نامش بایرام بود حتما پدر ومادرش طفل شان را بایرام نام نهاده اند ؛به امید خوش یمنی در آینده اش واینکه بایرام هایی را برای آنها همراه آور باشد.او بهترین کارگر گذر گنبد بود.(منظور از گذر گنبد اصطلاحی است که  کارگران به محل تجمع خودشان در محل تقاطع خیابان حافظ جنوبی ومیهن غربی گذاشته اند)اگر برای انجام کاری احتیاج به کارگرداشتید ودنبال آن هم گذرتان به گذر گنبد می افتاد وباز شانس یارتان می بود وبایرام رابعنوان کارگر برای آن روزتان استخدام میکردید.میتوانستید با خیال راحت دنبال کارهای یومیه خودتان بروید وکوچکترین دغدغه ای از بابت کیفیت کاری که بایرام برایتان انجام میداد نداشتید.

آن روز او را در سلمانی روستایمان دیدم.ساعت حدود نه صبح بود بعد از سلام واحوال پرسی به او گفتم بایرام حتما مشکلی پیش آمد کرده وگرنه تو نباید این موقع صبح در روستا باشی!سلمانی پیش بند آبی رنگی را به او بسته بود ومشغول اصلاح سرش بود. از آینه چشممان به همدیگر گره خورد با لحنی که اندوه فراوان ازآن می بارید بهم گفت ای آقای ظهری منم مثه اون... شده ها برای ترک پیش سید رفته بودم. گفتم ابوالفضلی شده بودی(منظور از ابولفضلی ها افرادی هستند که برای ترک پیش آن سید می رفتند)سری به علامت تاسف جنباند وحرفم را تایید کردو گفت تا حالا چهل روز است که نکشیده ام ولی آن همراه هایی که با من بودند حرف شان صادقانه نیست میگویند نمی کشیم ولی مصرف داشته اند.

بایرام هرچند معتاد بود ولی حرفش حرف بود وقولش قول. اگر میگفت چهل روزاست که نکشیده اطمینان داشته باشیدنه تنها نکشیده بلکه روی آن ماده ی افیونی را هم نگاه نکرده.

ادامه داد یک هفته ای است که سرفه های شدید وخلط های آغشته به خون دارم.به خانه بهداشت روستا مراجعه کرده ام.َآنها هم گفتند حتما سل داری.

اینجای کلامش سخنش را با سوال سلمانی روستا که سوالی درمورد خط ریشش داشت قطع کرد.من گفتم بایرام آنهایی که در خانه بهداشت نشسته اند سواد در حد سوم راهنمایی دارند وزیاد هم نگران نباش اگر بیماری ات سل باشد این روزا دکتر ها خیلی سریع آن را درمان میکنند.

 

 واز مراجعه اش به دکتری در شهر برایم تعریف کرد واینکه دکتر بهش گفته اگر مصرف پانزده ساله تنها با یک استفراغ حل بشه من دوایی بهت میدم که از در مطب بیرون نرفته جابجا هرچه خورده ونخورده ات را از حلقت بدهی بیرون. وروش ترک او را ناصحیح اعلام کرده بوده است.

دو روز بعد برای حرکت سمت محل کارم طرف لگن میرفتم بلند گوی مسجد خبر فوتی را اعلام میکرد.آن هنگام دوست نداشتم به گوش هایم اعتماد کنم. به یکی از همسایه های بایرام زنگ زدم متاسفانه خبر بلند گوی مسجد راست بود دومین زنگ را به محل کارم زدم وگفتم که بعلت فوت یک هم روستایی عزیز جهت شرکت در مراسم نماز وخاکسپاری او دیر سر کار می آیم.

پ ن) گفتیم قسمت آخر ولی حکایت همچنان باقیست...

/ 9 نظر / 19 بازدید
صحنه

جالب بود. با یک غزل ترکمنی آپم.پنجره ی نقد به روی شما باز است.

اغلن

سلام ظهری عزیز بله حکایت همچنان باقیست ولی پافشاری و اصرار تو جای تقدیر داره !

تميم

سلام ظهري جان و چه بايرام ها كه هر روزه گرفتار مي‌شوند. اميدوارم بابت اين مدت كه نبودم ببخشي‌ام. امروز وبلاگ نويسي رو از سر گرفتم. اميدوارم مثل قبلنا همراهيم كني.

دکتر سردار

در این تراژدی کی نقطه پایان را خواهیم دید ؟ خدا میداند !

نازنین گل یخ

سلام ظهری خان! تسلیت ما رو بپذیر ...واقعا هیچ کی نیس که از درد و رنج انسانهای دیگه غصه نخوره مخصوصا اگه بشناسیش. اگه بدونی اهل تلاش برای بهتر شدن بود! اگرچه علت فوت مشخص نیست اما خدا بیامرزه...برای دردی که تحمل کرد برای تزکیه جسم و نفسش...

حسام

با ترک اعتیاد یه درد بی درمون رو بیرون کرده و هزارتا درد دیگه که مخفی بودن و به خاطر اثر مرفین و حالت مسکن بودنش از اونا یه عمر بی خبر بوده....یکی یکی میزنن بالا! یه نفر رو می شناختم همین جور بود! دیابت اومد...سر سختی کرد! کبد...بازم سر سختی...! ام اس اومد...اولش خودشو باخت..حتی دیگه لیوان نمی تونست تو دستش بگیره!چه برسه به قلم که بخواد بنویسه!آخه عادت داشت بنویسه دست نویس بلاگ بذاره!...اما بازم سر سختی کرد. همین جور یکی یکی..دوتا دوتا..گاهی چهارتا..شش تا...از پی همدیگه اومدن و برخی هم رفتن..برخی هم باز موندن...که بگن برو بشین پای بساط! خوش به حال بایرام:)

دنیا

من تا الان ندیدم بایامی با این مشخصاتی که می گین. بایرامهایی که من دیدم همشون تو زرد و بی اراده از آب درومدن.

اغلن

کجایی ظهری جان خیلی وقته آپ نمی کنی؟

اجو

ظهری جان زنده ایی ؟ یه ندا بده ببینیم!!