اتفاقی ساده در صحرا (1)

خودرولندرووری با تمام سروصدای موتوروبدنه اش با ستون بلندی از گرد وخاک در نیمه ی ظهر تابستان سوزان ترکمن صحرا وارد روستا یی شد. مقابل خانه ای توقف کرد

بوق بوق بوق

سرنشین خودرو غر میزند خانه حیاط ندارد.در خانه هم بازه ولی کسی بیرون نمیاد.

داخل خانه :

دختر وعروس خانه روی دار قالی نشسته اند.بالای سرشان پنکه سقفی خانه روشن بود.سروصدای کار کردنش  به بیرون خانه نیز شنیده میشد. دختر وعروس خانه به همدیگر میگفتند ماشینی در خانه آمده تو برو ببین کیه ،این تو برو توبرو گفتن های آنها به همدیگربه آنجا کشید که دخترک عروس خانه را هل میداد وعروس دخترک را این کش وقوس باعث شد هردو روی دار قالی سرپا بیاستند بالاخره زور دختر به عروس چربید ولی قدری تعادل را از عروس گرفت واین عدم تعادلش دم در اتاق که مستقیما  به ایوان باز میشد مشخص بود.

بیرون خانه:

چشم ها ی گردشده ی سرنشین روبه عروس بود.او با یاشماق تمام که فقط چشم های درشتش مشخص بود از پله های ایوان در حال پایین آمدن بود وبه طرف خودرو قدری حرکت کرد.

سرنشین رو به عروس وبا لحنی تحکم آمیز گفت :خانه ی صفر حاجی اینجاست؟

عروس باسر تایید کرد

بیا این قبض را بگیر واینجا راامضا کن این دومین سخن تحکم آمیزمرد سرنشین به عروس بود.

عروس قبض را گرفت مردسرنشین دستش را به طرف عروس دراز کرده بود تا خودکار را به اوبدهد.

ولی عروس یاد حرف های شوهرش افتاد که در تهران کار میکرد که گفته بود تا من یا شخص سواد داری همراهتان نباشد به کسی امضا ندهید مخصوصا به دولتی ها

عروس سرش پایین وبه قبضی که دستش گرفته بود نگاه میکرد.

مرد سرنشین:بیا امضا کن ...... خانم فک میکنند ریس جمهور تشریف دارند.

راننده چیزی به سرنشینش گفت ومرد سرنشین با گفتن عجب دستش را جمع کرد.

لندرو ور با صدای زوزه ای روشن شدوستون گردخاک به هوا برخاست دختر همسایه از پنجره سمت غربی خانه شان همسایه را می پایید لندروور که از کنار خانه شان رد شد گرد خاک او را مجبور کرد پنجره مخصوص دیده بانی همسایه را ببندد.بدین ترتیب کار رصد او به اتمام رسید.

داخل خانه:

عروس رو به دختر خانم بیا اینجا را امضا کن

دختر: خانم مثل اینکه رییس جمهور تشریف دارند.

ادای آن مرد ریشو را مرتب تکرار میکردند ومی خندیدند.

بازصدای ماشینی دم در خانه شنیده شد.دختر وعروس همدیگر را نگاه میکردند.  صدای صفر حاجی بود که از دخترش میخواست باری که آورده را داخل خانه ببرد. این صدا آرامش را هم به عروس ودختر برگرداند.

تازه گل همسر صفر حاجی هم عروسش را صدا میکرد که از ماشینی که صفر حاجی دربستی کرایه کرده بود پیاده می شد.عروس سریع رفت وسایل دست مادرشوهرش را گرفت مادر شوهر چیزی را که قایمکی برای عروسش گرفته بود مخفینانه به او داد.ویواشکی به او گفت یاز مراد خانه ی دامادشان در شهر زنگ زده هفته ی دیگر مرخصی میگیرد واز تهران می آید. لبخند عروس زیر یاشماق مشخص نبود ولی آن خبر آنقدر برای عروس شیرین بود که فوری به چشم هایش نیز منتقل شد. برق چشم های شاد عروس از دید دختر مخفی نماند.

عروس ودختر  وسایل را  داخل خانه  آوردند ،دختر رو به عروس گفت گلجه ی ناقلای من مادر چی برات آورده مالیاتش را باید بدهی.عروس خیلی یواش بطوریکه صفرحاجی وتازه گل صدایش رانشنوند گفت یازمراد زنگ زده ...دختر دودست گلجه اش ر اگرفته   بود وبا شادمانی وقدری هم صدایش را بلند کرده بود بالا وپایین هم می پرید گفت چشمت روشن گلجه پس مالیاتش شد دوبرابر گلجه هیس کشداری کرد ویک بسته شکلات را به دختره داد.

ماشین دربستی کرایه اش را ستاند ورفت .

/ 6 نظر / 9 بازدید
مرضیه

اووووووووووووووه عمو ظهری شما هم شدین داستان نویس یکمی به منم رحم کنید سخت بیام نت زودتر آپش کن میخوام بدونم بعدش چی میشه؟ عمو نری یک هفته دیگه زوووووووووووووووووووودتر

گزل

حرف نداشت عااااااااااااااااااالی بود یه خونواده ی اصیل ترکمن رو توصیف کردین با مظلومیت گلجه ،یامان بودن بالدیز ،و....[نیشخند]

اجو

این بالدیز اسمش بد در شده ها !!! قصه قشنگه اما زود زود بنویس ظهری خان [لبخند]

تميم

سلام ظهري جان خيلي خوب تونستي صحنه ها رو توصيف كني. منتظر قسمتهاي بعديش هستم.

دکتر سردار

کمی شبیه فیلمنامه است . خودمونیم فیلم خوبی از آب در میاد [گل]