حکایت فقر

حکایت فقر رعیتی به شه زاده ی عادلی رسید.شه زاده اراده به رفع فقر ازو نمود. به احدی از خدمه بدره ای زر ستاند ومامور نمود که روی پلی بدره ی زر را نهد وزیر پل به پاسبانی انتظارنشیند تا  غیر ه ای بدره را نبرد. مامور، رعیت فقیر را بدید که وارد پل گردید. دانست که ماموریتش تمام است و برگشت.
چند وقت بعد دوباره حکایت فقر اسفبارتر از قبل آن رعیت به گوش شه زاده رسید. شه زاده سخت در شگفتی فرو رفت وبا خود اندیشید لابد فقر، او را سخت بدهکار نموده و همه زرهای موجود در بدره را صرف بدهی خویش نموده است. فرمایش نمود طبقی غذای مطبوع تهیه و  در زیر غذا هر مقدار میتوانند ،زر جاسازی نمایند وبه رعیت بینوا بسپارند. این کار نیز انجام میشود.
چند وقت بعد بازم حکایت فقر اسفبارتر از قبل آن رعیت به گوش شه زاده رسید. شه زاده سخت در شگفتی فرو رفت و اندیشه فراوان که این چه فقری است که مرد درگیرش است. فرمان میدهد که او را دستگیر وبه کاخ سلطنتی هدایت نمایند.
شه زاده : ای مرد آن همه بذل وبخشش تو را نتوانست از فقر برهاند این چه فقری است که تو درگیرش هستی؟!
رعیت فقیر: ای فرزند قبله عالم قربانت بگردم جز بذل اهالی زیر بازارچه که افاقه بیشتراز پر نمودن شکم ندارد، جودی دریافت ننمودم.
شه زاده آدرس آن دو روز را به او میگوید.
رعیت فقیر با نفرین به روزگار شوم خود با ناله وانابه میگوید: والا مقاما آن روز به سر پل که رسیدم در اندیشه رفتم که کوران چگونه از روی پل عبور مینمایند. بدین سبب چشمان خویش را بسته نموده از روی پل عبور کردم . آن طبق غذای مطبوع نیز دریافت نمودم. باخود اندیشه کردم این غذا را الان بخورم شکمم برای یک روز سیر میشود اگر بازار رفته آن را بفروشم خواهم توانست چند روزی باغذا های مختصر شکم را سیر نگه دارم.بدین سبب آن غذا را در بازار فروختم.

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گزل

سلام کاش اون فقیر وقتی روی پل راه میرفت برای یک لحظه هم که میشد چشماش رو تا بی نهایت باز می کرد[ناراحت]

مرضیه

گزل اون فقیر اااااااااااااااااااااچچچچچچچچچچ یاقان بوده

دنیا

برای رفع فقر ، به جای زر، زرگری باید آموخت.

تایاق

آقای ظهری با سلام . آپدیت هستم . سری بزن.

فریدون

[گل][قلب][گل] سلام: تا جائیکه من میدانم شه زادگان را با فقرا کاری نباشد و اگر هم از روی مزاح کاری بکنند فلک زدگان را قسمت نباشد [گل][قلب][گل]

آیرا

خسته نباشین آقای ظهری.[گل]

فریدون

[گل][قلب][گل] سلام: و ممنونم بابت همه چی [گل][قلب][گل]

(.(.(.(.(..... مهشاد.....).).).).)

سلام مرسی از احوالپرسی هات اکثرا چشم هامونو می بندیم و نمی دونیم چی در اطرافمون می گذره[گل]

تایاق

سلام آقای ظهری . تکان بخور وگرنه با تایاق ....... البته به کلبه ام بیایی میبخشم.....