چند خاطره (١)

ظهری یادت هست آن روز با اینکه سنت به سن قانونی مدرسه رفتن نرسیده بود مادرت کتاب دفتر های  دوران دانش آموزی بابایت را از پشت بام خانه پایین آورد که انصافا خیلی نو وتازه نگه داشته شده بودند.آنها را داد دستت که بروی مدرسه وثبت نام کنی ودرس بخوانی. معلمی آنجا بود،در حالیکه پشت رل ماشینش نشسته بود از دانش آموزان  پنج پایه ثبت نام میکرد والبته معلم هر پنج پایه  هم بود. بهت گفت که سن تو هنوز به سن درس خواندن نمیرسد. سال دیگه باید بیایی ثبت نام کنی. تو میدانستی که معلم محترم این اطلاعات در مورد سنت را از روی شناسنامه ات استخراج کرده است. وآن روز بزرگترین سوال جدی ات شروع شد وآن این بود که شناسنامه چطوری سال به سال می تواند سنت را بزرگتر نشان دهد آیا نوشته های موجود در آن میتواند هر سال خود به خود تغییر کند. یا شاید دست نامریی آن را هرسال تغییر میدهد؟! خیره به معلم وشناسنامه ات ایستاده بودی، آن جا دانش آموز های سن بزرگتر دومی ها ،سومی ها ،چهارمی ها وپنجمی ها هم بودند. یکی از پنجمی ها با خنده کتاب هایت را از دستت قاپید و به آقا معلم نشان داد وگفت آقا آموزگار کتاب ظهری عکس شاه وخانواده اش را دارد. در آن روستای سوت وکور  تو متوج نشدی معلم از چه چیزی ترسید چون خیلی دور وبرش را پایید وکتاب ها را از دستت در آورد وعکس های سه یا چهار صفحه اول کتاب هایت را پاره کرد. وبهت گفت این کتاب ها را دیگر مدرسه نیاور بدردت نمیخورد. همان موقع یهویی دست آقا معلم به شاسی بوق ماشینش خورد وصدای بوق ممتدی از آن بلند شد کسی نفهمید صدای بوق به خاطر اعتراض به عمل آقا معلم از ماشین زبان بسته بلند شد یا به نشانه تشویق او. ولی یادت ماند که آقا معلم گفت ایول !ماشین ها هم انقلابی شده اند وخنده ای کرد؛ در همان موقع بود که در ذهنت این سوال نقش بست که انقلابی یعنی چه؟

با بلند شدن صدای بوق ،دانش آموزان که ماشین اقا معلم را دوره کرده بودند با سرعت بسیار زیادی از محیط ماشین متفرق شدند. ولی تو در همان وضعیت تکیه داده به ماشین ایستادی وتکان نخوردی آن موقع بود که آقا معلم که تا حالا به سرو رویت نگاه نکرده بود سر تا پایت را پایید وگفت مثل اینکه تو ... حرفش را ادامه نداد وبعد از مقداری سکوت گفت بعنوان مستمع آزاد ثبت نامت میکنم.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
تميم

سلام ظهري دوس اين خاطره ات واقعا خواندن داشت. با خواندنش كلي با نشاط شدم. [لبخند][گل]

شریف

سلام آقای ظهری با ضم ظ ! خوب هستین؟ تازه اومدم تو جمع وبلاگ نویسان ترکمن قصد دارم با تک تک شما آشنا بشم آگر زحمتی نیست تشریف بیارین وشما هم نظری در مورد وبلاگم بدین.ممنون میشم.همیشه پایدار باشین .

اجو

سلام خوبی؟ خاطره ات خیلی خوب بود اول خندیدم بعد فکر کردم شاید خاطره ثبت نام خودم یادم بیاد اما هیچی یادم نیومد متاسفانه . بعد از مادرم سوال کردم گفت "زیاد یادم نیست مگه شما یکی دو نفر بودین که یادم بمونه ولی میدونم اسم شماها رو همیشه باباتون(خدا بیامرزه) یا برادر بزرگتون میرفت مینوشت" [لبخند]