داستانی از فرزند

یه داستان از فرزند اینجانب با نام آقا قنبربخوانید:

آقا قنبر

توی یک ده کوچک مردی بود تنها؛ توی شهر به اون میگفتند آقا قنبر.آقا قنبرقد کوچک وتپل بود. یک شب وقتی آقا قنبر در خواب بود یک گربه ای به شیشه خانه ی آقا قنبر خورد.آقا قنبر از جا بلند شد وهی غر غر کرد وقتی میخواست دوباره بخوابد سرش به دیوار خورد سر آقا قنبر خیلی درد میکرد وقتی صبح شد آقا قنبر دید یک کلید روی میز آقا قنبر هست. آقا قنبر کلید را برداشت فکر کرد که این کلید مال جای مهمی باشد. به خاطر همین خیلی ناراحت شد وتوی شهر رفت.  پیش خانم کبری رفت خانم کبری خیلی زن بد اخلاقی بود ویک مغازه ی قصابی داشت آقا قنبر از اون پرسید تو این کلید را می شناسی خانم کبری گفت البته که نمی شناسم از کی تا حالا من شدم پیش گوی تو. آقا قنبر سرش را پایین انداخت ورفت. رفت پیش آقا احمد که مغازه ی باقالا فروشی داشت.آقا قنبر از آقا احمد پرسید شما این کلید را می شناسید؟ آقا احمد گفت : نه خیر نمی شناسم. از کی تا حالا من شدم شما مگه اسم من را یاد نداری آقا قنبر گفت ببخشید اسم تان یادم رفت. آقا احمد سر آقا قنبر داد زد . وآقا قنبر از آنجا رفت.

رفت روی پله ای نشست از آنجا مدیر مدرسه آقای خسروی داشت رد می شد آقای خسروی یک مرد بد اخلاق بود وهیچ وقت نمی خندید آقا قنبر تا ازآقای خسروی سوالی بپرسد آقای خسروی گفت ببخشید امروز سرم شلوغ است. آقا قنبر روی پله نشست وفکر کرد وقتی می خواست به خانه برگردد از پله ها افتاد وسرش به زمین خورد بعد آقا قنبر حواسش به جای اولش برگشت وخاطرات گذشته هم یادش آمد بعد پیش اقای خسروی رفت بعد به اقای خسروی گفت :آقای خسروی شما چقدر بد اخلاق هستید یادتان می آید وقتی کوچک بودید در خانه های مردم را میزدید واز آنجا فرار میکردید و می خندیدید.چه طور شده دیگر نمی خندید تا آقای خسروی حرف بزند آقا قنبر از آنجا رفت وپیش آقا احمد رفت وبه آقا احمد گفت :آقا احمد شما چقدر بد اخلاق هستید یادتان می آید به مغازه ی آقا اکبر می رفتید و اقا اکبر به شما می خندید و به شما آب نبات می داد چه طور شده شما چقدر بد اخلاق شدید.

بعد پیش خانم کبری رفت وگفت شما چقدر بداخلاق هستید یادتان می آید که کوچک بودید به مغازه ی آقا کریم می رفتید وآقا کریم به شما بستنی می داد چه طور شده شما چه قدر بد اخلاق شدید. روز بعد همه چیز جالبی دیدند آقای خسروی داشت می خندید.آقا احمد هم به بچه باقالای مجانی میداد . خانم کبری داشت به بچه ها آب نبات چوبی میداد.

یادداشت پدر برای فرزند:

آقا قنبر توی روستا زندگی میکند کلید را روی میز خانه خودش پیدا میکند ولی داخل شهر دنبال صاحب کلید میگردد. اگر هدفت روبرو ساختن کاراکتر ضعیف جامعه با شخصیت های بداخلاق باشد این روبرو شدن شخصیت ها را به روش های دیگری از جمله دنبال آدرس گشتن آقا قنبر میتوانستی بهش دست بیابی. ضمن اینکه ایکاش مستقیم تر از این ها به دچار فراموشی شدن آقا قنبردر نتیجه برخورد سرش با دیوار اشاره میکردی.

بداخلاقی خانم کبری رابا انتساب شغل قصابی به او تکمیل کرده ای . تا حدودی به تاثیری که  شغل روی خلق وخوی آدمی میتواند داشته باشد پی برده ای.آقا احمد یک آدم گیری است وآدم گیر هم از کوچک ترین اشارات ایراداتی بزرگ میگیرد. در آقای خسروی نشانه یک آدم گرفتار در خود وبد اخلاق را به خوبی نشان داده ای به طوری که قبل از اینکه از او چیزی پرسیده شود میگوید خیلی گرفتارم.البته اینکه مدیر مدرسه ای را بد اخلاق نشان دادی لابد از تاثیراتی است که ازمدیر دبستان خودت داشته ای البته این موضوع جای تعمق زیادی دارد واینکه تو باید او را به عنوان حلال مشکلاتت  انتخاب مینمودی ولی خود تو در جهت اصلاح شخصیت مربی خودت  پرداختی.

ضمن اینکه من با خواندن این مطلب فرزندم باید با او خیلی مهربانتر از این ها باید باشم. چون او بداخلاقی را با این نوشت هاش به خوبی هجو نموده است. ضمن اینکه او باید توجه کند آدم فراموشکار خاطرات دوران بیماری فراموشکاری خودش را به یاد نمی آورد.

/ 4 نظر / 14 بازدید
مقصد

سلام ظهری ارجمند! از حضور سبز-سبزتان در وبلاگ مقصدجان بسیار ممنونم. شما همیشه در یاد من هستید. چون سبزی سلوک سبزتان در چمنزاران سبز ، مارا سبزتر میکند. ... و بسوی سبزه زاران پرواز. ... درود بر همه ترکمنان سبز!...........

تميم

سلام ظهري جان داستان قشنگي بود. اون قسمت كه آقاي مدير قبل از اينكه حرفي بشنوه ميگه "ببخشيد امروز سرم شلوغ است". نشان از خلاقيت ذهني بالايي داره. قصاب شدن كبري خانم هم در نوع خودش جالب بود. و جالب تر از همه كه اين خانه بالاخره به روز شد. راستي آدرسم باز عوض شده

تميم

سلام ظهري جان داستان قشنگي بود. اون قسمت كه آقاي مدير قبل از اينكه حرفي بشنوه ميگه "ببخشيد امروز سرم شلوغ است". نشان از خلاقيت ذهني بالايي داره. قصاب شدن كبري خانم هم در نوع خودش جالب بود. و جالب تر از همه كه اين خانه بالاخره به روز شد. راستي آدرسم باز عوض شده

سردار

آخ آخ آح .... باقالا .... یادش بخیر چقد دوست دارم این قصاب خانوم رو ببینم . جالبه یه احسن به بزرگی کوه های یخی کانادا به پسر گلتان [دست]